پادشاه و دختر چوپان

سال‌ها پيش‌ از اين، پادشاه عدالت‌پرورى زندگى مى‌کرد. روزى پادشاه به شکار رفت و گذارش به سياه‌چادر چوپانى افتاد. دختر زيبائى دم در چادر ايستاده بود. پادشاه محو جمال او شد. از دختر ظرف آبى خواست. دختر خيلى مؤدبانه با او حرف زد. پادشاه که جمال و گفتار دختر را ديد و شنيد، عاشق او شد. به لشکرگاه رفت و ماجرا را به وزير گفت. وزير پيشنهاد کرد پادشاه چند نفر را بفرستد تا دختر را بياورند. پادشاه گفت: نمى‌خواهم او را به اسيرى بياورند. وزير را فرستاد تا دختر را از پدر او خواستگارى کند.
ادامه نوشته

اصالت ذاتیِ  تربیت خانوادگی

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه “شیخ بهائی” رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع “اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
.
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من “اصالت” ارجح است. شاه بر خلاف او گفت  شک نکنید که “تربیت” مهم تر است. بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.
.
ادامه نوشته

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....

شیخ احوال بهلول را پرسید.

گفتند او مردی دیوانه است.

گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

ادامه نوشته

تفاوت های فردی را فراموش نكنید :

دراین باره به حكایتی از سعدی علیه الرحمه ، بسنده می كنیم كه می گوید: پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت : این فرزند توست ، تربیتش همچنان كن كه یكی از فرزندان خویش . ادیب خدمت كرد و مستقبل شد و سالی چند بر او سعی كرد و به جایی نرسید  و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند. مَلك دانشمند را مُؤاخذت كرد و متابعت ( درشتی ) ، كه وعده خلاف كردی و وفا به جا نیاوردی ، گفت : بر رأی خداوند روی زمین پوشیده نماند كه تربیت یكسان است و طبایع مختلف.

" گرچه سیم وزر سنگ آید همی درهمه سنگی نباشد زر وسیم

معجزه

 

معجزه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد
.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد
.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار
.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت
.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر

رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت
.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟

دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم
معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت
:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم
.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از

کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت
:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي

آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار
.
شاد باشین
------
نوسینده مهوش