خانه بدوشی
یک فامیل بدون میل خانه و کاشانه اش را رها میکند و بار سفر می بندد٬ نمی داند کجا می رود!
تنها یک چیز را احساس می کند و آن این است که برای امرار معیشت فامیلش٬ باید پناهگاه
را بیابد و چند صباحی زنده بماند٬ تا نان آوری فامیلش باشد . مسیر را که طی میکند یک درجه
بهتر از ماندن می داند٬ اما درین حال نیز دو تشویش اورا می آزارد. یکی زادگاهش را ترک
کرده و دیگری راه نا معلومی در پیش دارد . بر میگردد به جیبش می بیند ٬جز خاک ریزه های
که در اسپار زدن٬ باد اورا به جیبش آورده مطاع دیگری نمی بیند٬ دستر خان را که از خانه
با خود آورده جز نصف نان جو بیش چیزی نیست٬ اگر کسی بپرسد چرا می روی؟ می گوید چاره
جزاین نمی بینم. اگر بپرسد کجا می روی می گوید: در جای که مردمانش بیگانه است میخواهم
به آن ها پنا هنده شوم.
اینجا از چشم هر عاقلی در عوض اشک خون می چکد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۶/۱۲/۱۰ ساعت 15:57 توسط علی مدبر
|
تمام آرزوی ما آبادی وطن ما است. خوانندان عزیز "وبلاک آرمان ملت افغانستان" به دور از هر گونه